...Ghostwriter...

They write for themselves but We write for ourselves

...Ghostwriter...

They write for themselves but We write for ourselves

اینجا جایی‌ست برای گذاشتن تکه‌های قلبم میان سطرهایی که نمی‌خواهم در سکوت گم شوند.

اینجا جایی‌ست برای ریختن باران ناگفته‌ها،
برای کاشتن بذرهای امید در دل‌های خسته،
برای سبک‌تر شدن روح و روان،
برای تمرین دیدن دنیا از دریچه‌ی تازه،
برای شنیدن صدای درونم میان هیاهوی جهان،
برای بازنویسی خاطراتی که نخواسته در ذهن مانده‌اند،
برای دوختن زخم‌هایی که فقط واژه‌ها مرهمشان‌اند،
برای پیدا کردن خودم میان جملاتی که آرام آرام جان می‌گیرند.

می‌دانی؟! من باور دارم نوشتن آدمی را به آرامش می‌رساند.
نوشتن مثل نشستن کنار رودخانه‌ای بی‌پایان است؛ هر جمله، موجی‌ست که می‌گذرد و ردّی از خنکی در جان می‌گذارد.
هر کلمه آجر کوچکی‌ست در بنای خانه‌ای امن؛ خانه‌ای که هر بار با نوشتن، محکم‌تر و روشن‌تر می‌شود.

برای من، نوشتن تنها یک کار نیست، بلکه نفس کشیدن است؛
نوشتن یعنی زندگی در هوایی که پر از کلمه است.
و اینجا، ریه‌ای‌ست از جنس واژه‌ها؛
جایی برای آن‌که هر دم و بازدمم، با عطر کلمات پر شود.

نویسندگان

«کوچِ کلمه‌ها» : شروعی Lumralis

سه شنبه, ۶ اسفند ۱۴۰۴، ۰۵:۵۷ ب.ظ

گاهی بعضی جاها فقط یک «سایت» نیستند؛ پناه‌اند.

جایی برای نفس کشیدن میان شلوغی دنیا، برای جا گذاشتن تکه‌هایی از خودمان لابه‌لای کلمات.

بیان برای من فقط یک وبلاگ نبود.

یک برگشتن بود. یک دوباره.

جایی که بعد از مدتی دوری، دوباره نشستم و نوشتم، از روزمرگی‌ها، از خستگی‌ها، از نورهای کم‌جان صبح و از صداهای آرام درونم.

حالا شنیده می‌شود که این خانه‌ی مجازی قرار است خاموش شود؛ و من، درست وقتی تازه داشتم به بودنش عادت می‌کردم، باید دوباره دل بکنم.

عجیب است که آدم به پلتفرم‌ها هم دل می‌بندد. به آرشیو تاریخ‌ها، به بخش نظرات، به همان قالب ساده‌ای که شب‌ها شاهد نوشتن‌هایش بوده.

 

اما نوشتن، وابسته به دیوار نیست. کلمه‌ها راه خودشان را پیدا می‌کنند، حتی اگر خانه عوض شود.

پس من همچنان می‌نویسم؛ فقط در جایی دیگر، با همان دل، همان صدا، همان نیمچه‌پرستار درونم.

 

ادامه‌ی مسیرم را می‌توانید در کانالم دنبال کنید:

[https://t.me/Lumralis]

 

و این‌جا، در این صفحه‌ای که روزها و شب‌های زیادی را با من نفس کشیده، می‌ایستم برای لحظه‌ای کوتاه.

دست می‌کشم روی آرشیو تاریخ‌ها، روی واژه‌هایی که گاهی با اشک نوشته شدند و گاهی با لبخند.

اگر خانه‌ای باشد که صداها را در خودش نگه می‌دارد، بیان برای من یکی از آن خانه‌ها بود؛ خانه‌ای از جنس نور مانیتور و سکوت نیمه‌شب.

 

 

پ.ن: امیدوارم که این خبر قطع سرورهای بیان فقط یه شایعه باشه و خبر بدن که قرار نیست چنین اتفاقی بی‌افته.

امیدوارم که در روزهای آتی مجبور بشم که این پست رو پاک کنم.

واقعا انصاف نیست...

من بعد از مدت‌ها برگشته بودم و یه مدته که تصمیم گرفتم با دیگران تبادل داشته باشم.

ایده‌های زیادی داشتم...

اما حیف و فقط امیدوارم و امیدوارم که این خونه رو از هیچ کدوممون نگیرن... :))

 

پ.ن: کانالم رو همین اواخر زدم و هنوز فعالیت آنچنانی داخلش ندارم...

نظرات  (۲)

و لطفا اگر کسی کانال داره، لینکش رو بهم بده تا بتونیم در ارتباط بمونیم. :)🌿

  • مهدیار (مترسک)
  • فالو شدید

    چقدر متن خوبی نوشتید؛ کلمه مثل آب، مثل صدا، مثل هوا، راهشو پیدا می‌کنه و محدود نمی‌مونه...

    امیدواریم که از تعطیلی منصرف بشن.

    پاسخ:
    ممنونم. :)) اگر کانال دارید لینکش رو بدید تا دنبال کنم. :)

    مرسی، سعی کردم تا جایی که میتونم خوب بنویسم تا آخرین چیزی که از وبم باقی می‌مونه، یه متن خوب و قشنگ باشه. =))

    منم امیدوارم؛ خیلی زیاد امیدوارم...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">