خاطرهای زیر نور کم جان ✨️🌿
سلام. ^-^
برای اولین بار میخواهم از روزمرگیهایم بنویسم؛ از چیزهایی که ساده به نظر میرسند اما گاهی پشت همین سادگیها نشانههایی پنهان شده که اگر نادیده گرفته شوند، آرامآرام حال آدم را میگیرند؛ بیآنکه سروصدا کنند یا اخطاری جدی بدهند.
دیشب مثل خیلی از شبهای دیگر، خوابم با ساعت 2:30 بامداد گره خورد. آنقدر بیدار ماندم که سکوت خانه جا افتاد. انگار زمان آهستهتر حرکت میکرد و ذهنم بیدلیل از شاخهای به شاخهی دیگر میپرید.
وقتی حوالی ده صبح چشم باز کردم؛ بیدار شدنم شبیه شروع یک روز تازه نبود؛ بیشتر شبیه بیرون آمدن از آبهای عمیق بود.
بدنم سنگین و بیرمق بود، انگار تمام انرژیاش را در تاریکی جا گذاشته باشد. عضلاتم بیدلیل درد میکردند و خستگیای در تنم بود که با خواب هم برطرف نشده بود؛ از آن خستگیهایی که نه میتوانی دقیق توضیحش بدهی و نه میتوانی نادیدهاش بگیری.
حس کردم اگر در اتاق بمانم، حالم بدتر میشود. هوای بسته انگار خستگی را تشدید میکرد.
رفتم حیاط؛ صندلیای زیر آفتاب گذاشتم و نشستم. نسیم ملایمی میآمد و نور، آرام و بیعجله روی دستهایم مینشست. شالی روی صورتم انداختم چون ضدآفتاب نزده بودم.
همانجا نیمچه پرستار درونم بیدار شد و طبق معمول شروع کرد به یادآوری که:
«مراقب پوستت باش؛ آفتاب مفید است اما بیمحافظت نه. پوست فرقی میان دختر و پسر نمیگذارد و فقط مراقبت میخواهد.»
نشسته بودم و سعی میکردم گرمای آفتاب را جذب کنم تا شاید کمی از آن سنگینی کم شود؛ که گوشیام زنگ خورد. خبر رسید مهمان کوچکی در راه است.
درسا خانم دو ساله، با خندههایی که دنیا را سادهتر میکند و نگاههایی که هنوز پیچیدگیهای بزرگترها را یاد نگرفتهاند. برای تولدش دعوت شدم. با او بازی کردم؛ خندیدم؛ دنبالش دویدم و چند ساعتی خودم را سپردم به شیطنتهای کودکانه.
لحظههایی بود که واقعاً لبخند زدم اما بیحالی مثل سایهای کمرنگ و سمج همراهم ماند؛ نه آنقدر شدید که زمینگیرم کند، نه آنقدر کمرنگ که فراموشش کنم.
درسا را سپردم به مامان و آبجیام و با خودم فکر کردم شاید یک دوش آب گرم، کمی جان به تنم برگرداند. ایستادم زیر آب و گذاشتم گرمایش روی شانهها و پشتم جاری شود. معمولاً آب گرم برایم شبیه یک ریست کوتاه است اما اینبار انگار خستگی از جایی عمیقتر میآمد.
همانجا جرقهای در ذهنم روشن شد. قبلاً هم اینطور شده بودم؛ آن بار دلیلش کمبود ویتامین D بود. شروع کردم حساب کردن و به نتیجهای رسیدم که چندان هم غافلگیرکننده نبود: دو ماه بود قرصم را نخورده بودم. دو ماه بیتوجهی ساده؛ در حالی که میدانستم سطح ویتامین Dام معمولاً پایین است و بدنم زود واکنش نشان میدهد.
رفتم و یک قرص خوردم. حرکت کوچکی بود، اما حس کردم بالاخره دارم مسئولیت حالم را میپذیرم.
و اینجا دوباره نیمچهپرستار درونم با لحنی جدیتر به شما توصیه میکند:
«اگر پزشک برایتان ویتامین D تجویز کرده یا کمبود دارید، مصرف منظمش را جدی بگیرید. معمولاً در بسیاری از موارد، ماهی یک عدد ویتامینD توصیه میشود. همین قرص کوچک میتواند از خستگیهای مداوم، دردهای عضلانی، ضعف عمومی و حتی افت خلق پیشگیری کند.»
ویتامین D فقط به استخوانها مربوط نیست؛ هرچند نقش مهمی در جذب کلسیم و استحکام استخوانها دارد. روی قدرت عضلات، عملکرد سیستم ایمنی و حتی تنظیم حالوهوای ما تأثیر میگذارد.
کمبودش میتواند خودش را با درد استخوان و عضله، ضعف، بیحوصلگی، خوابآلودگی نشان بدهد؛ حالتی که آدم را به اشتباه میاندازد و فکر میکند شاید فقط انگیزه ندارد، شاید فقط زیادی فکر کرده، شاید فقط خستهی روحیست؛ در حالی که بدن، بیصدا درخواست رسیدگی میکند.
شاید بد نباشد قبل از آنکه خودمان را بابت بیانگیزگی سرزنش کنیم، از خودمان بپرسیم بدنمان چه میخواهد. شاید فقط کمی نور آفتاب، شاید نظم بیشتر در خواب، شاید یک آزمایش ساده، شاید همان قرص کوچکی که ماهها گوشهی کشو مانده است.
مراقبت از خود همیشه کارهای بزرگ و پرهزینه نیست؛ گاهی در همین توجههای کوچک خلاصه میشود. :))
✨️🌿✨️🌿✨️🌿✨️🌿✨️🌿✨️🌿✨️🌿
این اولین خاطرهی روزمرهای بود که نوشتم اما برای خودم یادآوری مهمی داشت: همیشه حالِ بد، معنایی تراژیک و پیچیده ندارد. گاهی فقط یک کمبود ساده است، یک بیتوجهی کوتاه، یک تأخیر در رسیدگی به خود.
و شاید مهربانی واقعی با خودمان از همینجا شروع شود؛ از اینکه یاد بگیریم پیش از قضاوت کردن خودمان، کمی بیشتر گوش بدهیم به خواسته و نیازهای بدنمان. 🌿✨
شاید نوشتن همین سطرها، خودش نوعی مراقبت باشد.🫂
شاید از این به بعد بیشتر بنویسم؛ از خستگیها، از نورهای کوچک، از قرصهایی که یادآوری میکنند حالِ خوب همیشه اتفاقی نیست. این نوشتنها شاید کمک کند دقیقتر ببینم و بیشتر به خودم گوش بدهم. ✨️🌱