سلام. ^-^
برای اولین بار میخواهم از روزمرگیهایم بنویسم؛ از چیزهایی که ساده به نظر میرسند اما گاهی پشت همین سادگیها نشانههایی پنهان شده که اگر نادیده گرفته شوند، آرامآرام حال آدم را میگیرند؛ بیآنکه سروصدا کنند یا اخطاری جدی بدهند.
دیشب مثل خیلی از شبهای دیگر، خوابم با ساعت 2:30 بامداد گره خورد. آنقدر بیدار ماندم که سکوت خانه جا افتاد. انگار زمان آهستهتر حرکت میکرد و ذهنم بیدلیل از شاخهای به شاخهی دیگر میپرید.
وقتی حوالی ده صبح چشم باز کردم؛ بیدار شدنم شبیه شروع یک روز تازه نبود؛ بیشتر شبیه بیرون آمدن از آبهای عمیق بود.
بدنم سنگین و بیرمق بود، انگار تمام انرژیاش را در تاریکی جا گذاشته باشد. عضلاتم بیدلیل درد میکردند و خستگیای در تنم بود که با خواب هم برطرف نشده بود؛ از آن خستگیهایی که نه میتوانی دقیق توضیحش بدهی و نه میتوانی نادیدهاش بگیری.